اردوی یزد تمام شد و چند روز خوشی به پایان رسید. دوباره تنها شدم. سه روز خارج شدن از دنیای روزمره زندگی تمام شد. سه روز فراموشی. فراموشی فکر‌ها و خیال‌ها و ترس‌ها و گمان‌ها. فراموشی دغدغه‌ها و مشکلات. سه روزی که همه کنار هم بودیم. بچه‌هایی که بی‌هیچ چشم داشتی از مدت‌ها قبل در تدارک اردو بودند. رفت و آمد و چانه زنی تا این برنامه انجام شود. برنامه‌ای که اتفاق آن در این دوره زمانه غیر ممکن به نظر می‌رسد. می‌توانستند خودشان چند نفری یک برنامه بریزند و با ماشین یک طرفی بروند و خیلی هم به‌شان خوش بگذرد اما سختی کار را بر عهده گرفتند و بیداری کشیدند تا به بقیه خوش بگذرد. مسئولیت سنگینی بر عهده گرفتند تا با هم باشیم. شادی‌هامان دورهم بود، تفریحمان دور هم بود. خندیدنمان دورهم. شاید در ظاهر به هم خندیدیم اما با هم می‌خندیدیم. اگر همین برنامه را خودمان چند نفری می‌رفتیم اینجور کیف نمی‌کردیم. این طور خاطره نمی‌شد. از هر فرصتی برای شادی استفاده کردیم. در سرداب خانه آواز می‌خواندیم و در خرابه‌های کاروانسرا عکس یادگاری می‌گرفتیم. موقع ناهار توی رستوران سنتی توی شاه نشین عمارت یکی بالا نشست و شد خان مجلس و دور هم روی سفره غذا خوردیم و الحق که کرم خان نیز شامل حال ما شد و قلیان مهمان او بودیم! جای خیلی‌ها هم خالی بود. خیلی‌ها که می‌خواستند بیایند اما نمی‌توانستند. کسانی که همین چند وقت پیش در اردوهای قبلی در کنار ما بودند و الان هزاران کیلومتر دور‌تر از ما.
حیف که زود تمام شد. دوباره به خانه برگشتیم و زندگی برگشت به روال خودش. دوباره فرد شدیم. یکی رفت سراغ خواندن کنکور و دیگری به فکر درس و میان ترم. یکی میل زدن به استاد‌ها را ادامه می‌دهد و یکی برای تافل می‌خواند. نمی‌توان آرزو داشت همیشه در کنار هم باشیم و خوش. نمی‌توان آرزو کرد که سختی‌ها و تاریکی‌ها نباشند اما‌ ای کاش که همدیگر را از یاد نبریم و دوباره دور هم جمع شویم. شاد و خرم باشیم هر جای دنیا که هستیم و امیدوار باشیم، امیدوار به فردایی روشن.