امید رساترین اعتراض
سال اول توی رجب بیگی بودم. دیر جنبیده بودم. فک نمیکردم اینقدر زود سالن پر بشه. سخنرانی خاتمی رو به صورت زنده تو رجب دیدم. قطع و وصل میشد و نصفه نیمه.
سال دوم صبح تصمیم گرفتیم زودتر بریم تا بتونیم بریم تو سالن چمران. من بودم و محسن و سعید. ده و نیم فنی بودیم. جلوی در چمران غلغله بود. به هر زوری شده خودمونو چپوندیم تو. ردیف آخر جا گیر آوردیم. دو سه ساعت طول کشید تا خاتمی اومد. در سالن شکسته شده بود و جمعیت به اشباع رسیده بود. ویدیو پروژکتورها مستقیم سالن رو نشون میدادن. محسن اصلاح طلب نبود. اصولگرای منتقد. یه چی تو مایههای پسر مطهری اما هردومون موقع ورود خاتمی تحت تاثیر قرار گرفته بودیم. پوستر خاتمی بعد از اون روی دیوار اتاق خوابگاه جا خوش کرد تقریبا تا ۲۴ خرداد. شب حمله به کوی.
سال سوم، ۲۵ آذر، با یه بازوبند قرمز انتظاماتِ انجمن، تو سالن بودم. اولش راهمون نمیدادن ولی گفتیم که انجمن مکانیکیم و نمیشه که! نزدیک در کناری چمران وایساده بودم. با شور و حرارت. دیگه خبری از خاتمی نبود. ۱۶ آذر اونسال دانشکده فنی محل تاخت و تاز دانشجو نماها! شده بود. بیست و پنجم آذر جمعیت آمده بود تا بگوید هنوز هم بر عهد خویش ایستاده است. هنوز هم امیدوار است. خیلی از بچهها آمده بودند. اساتید زیادی هم بودند. استاد عزیزی که در کنار بچهها روی پلههای چمران نشست. امید و همدلی هنوز هم بود.
سال چهارم دیگر اجازهی حضور هیچ چهرهای خارج از دانشگاه را ندادند. فقط برخی از اساتید دانشگاه تهران سخنرانی کردند. من و صادق هم که دیرتر از زمان ورود انجمنیها رفته بودیم به لطف چند آشنا از در شیشهای پشت سالن داخل شدیم. برنامه معمولی تر بود. چند سخنرانی بود و تمام شد. توی اون شرایط جمع کردن دانشجوها دور هم و شنیدن چند صدای انتقادی غنیمت بود.
سال پنجم تهران نبودم. مشغول خوندن کنکور بودم. بهانهای که شاید موجه به نظر میرسید.
سال ششمه و این بار حتی سالن چمران را هم در اختیار انجمن نذاشته اند. من دیگه دانشجوی فنی نیستم. امروز امیر آباد بودم. ساعت یک باید میرفتم آزمایشگاه. هیچ راه پیچی هم نبود. بعدش هم تنبلی کردم و پایین نرفتم. شاید گفتم نوبت جوانتر هاست شاید هم کار را بهانه کردم. شاید گفتم چه تاثیری داره. شاید من هم شده بودم همان چیزی که قبلا ازش میترسیدم. اینکه روزی من هم بیتوجه به اطراف بروم دنبال کار خودم. دنبال نمرهای، ریکامی، چیزی برای اینکه شاید من هم ناامید از تغییر از مهلکه فرار کنم.
خورشید را گرفته به زنجیر
بسته اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که، مَرد!
«خورشید» را چگونه به زنجیر می کشند؟
گاهی چنان درین شب تب کرده ی عبوس
پای زمان به قیر فرو می رود که مَرد
اندیشه می کند:
شب را گذار نیست!
اما به چشم های تو ای چشمه ی امید
شب «پایدار» نیست
"هوشنگ ابتهاج"