خیابان وصال شیرازی، کوچه ایران، خوابگاه 13 آبان. یک ساختمان قدیمی 5 طبقه. روز اولی که وارد حیاطش شدم ساختمانی کهنه و قدیمی توی ذوقم زد با پله هایی کوتاه به سبک پله های قدیم و خبر از قدمت زیاد بنا می داد که جز اولین نسل چند طبقه های تهران محسوب میشد. از حیاط که وارد شدم 4 طبقه بود اما نکته ی جالب این که اتاق ما در طبقه ی پنجم قرار داشت! آسانسوری در کار نبود و تا طبقه ی پنجم 110 پله. یک سال تمام روزی چند بار این پله ها رو بالا و پایین میرفتم. در طبقه پنجم دو اتاق وجود داشت ویک تراس بزرگ در سمت حیاط. اتاق پنت هاوس عمارت بود، هنوز موکت نشده بود و چند تا تخت آهنی قراضه کل موجودی اتاق بودند. من و حسین هم اتاق بودیم و هیچ دیدی نسبت به هم اتاقی هامون نداشتیم. هم اتاقی های که البته بسیار مثبت تر از ما از آب در اومدند و یکی شاگرد اول متال شد و اون یکی استریت شیمی ، یکی مبارز سیاسی و صادق که در روز اول برام مثبت  جلوه نمیکرد رتبه ی 115 کنکور مکانیک و از بچه های باحال و پرکار دانشکده. 5 تای دیگه ی بچه های مدرسه هم که به خاطر پر شدن ظرفیت هنوز خوابگاهی بهشون نرسیده بود در هفته ی بعد همگی در یک اتاق پنج نفره در طبقه ی پایین ما مستقر شدند و این گونه شد که جمعمون جمع شد و اردوی طولانی مدت شروع! سه شنبه بعد از این که دو سه روز رو در خونه ی پدربزرگ و یک شب هم خوابگاه شریف سپری کردم رفتم قزوین. حسی داشتم که دانشجوی پسا دکتری بعد از سالها تحصیل درفرنگ هنگام بازگشت به وطن داره. هفته های اول شنبه ها صبح با  شوقِ این به تهران میومدم که سه شنبه دوباره برگردم قزوین. خانواده، دوستان و زندگی من قزوین بود. تهران هم بیشتر با بچه های قدیم خودمون بودم و خوابگاهیا. خوابگاه یک اردوی طولانی بود که هر هفته تکرار می شد و انصافن هم خوش میگذشت. وقتی معدل ترم اول هم نسبتن خوب شد ( که ای کاش نمیشد) این سبک زندگی برام دلچسب تر و اینطور شد که وقتی بابام گفت میخوای با بچه هاتون جمع شید و یک خونه کرایه کنید گفتم مگه پولمون زیادی کرده؟ همینجا دور هم هستیم دیگه! از سال دوم هم که به کوی دانشگاه اومدیم این روند ادامه پیدا کرد. کوی هم امکانات بیشتری داشت و هم محیطی خاطره انگیزتر.

 به تدریج فاصله ازقزوین بیشتر شد و ماندگاری در تهران بیشتر. طبق رفتار خودم که طول میکشه که تو یه محیطی جا بیفتم، بعد از دو سه ترم کم کم دلبستگی هام به دانشگاه بیشتر شد و حلقه های دوستی جدیدی شکل گرفت و صمیمیت ها بیشتر شد. بر عکس سال اول که برنامه های ورودی 86 رو میپیچوندم و میرفتم قزوین این بار قزوینو میپیچوندم. با رفتن به انجمن این پروسه کامل تر شد. دیگه اونجوری نبود که خونه ی اولم قزوین باشه و بیشتر دوستام و آشناهام قزوین. دوست داشتم بعد دانشگاه یا بیرون رفتنامون به جای رفتن به کوی، من هم مثل بقیه برم سمت خونمون. تو را با یکی هم مسیر باشم. یکی که ماشین داره تا یه جایی منو برسونه یا اصن من برسونمش. بشینیم تو اتوبوس و تاکسی حرف بزنیم راجع به اتفاقات دانشگاه! درس،آینده و برنامه ها. به خاطر همین گاهی وقتا بعد از یه برنامه ای شب میرفتم خونه پدربزرگ. خوشبختانه هم مسیر هم کم نبود و دوستیا در مسیر امیرآباد – آریا شهر – شهران شکل گرفت.

 اما دلزدگی از خوابگاه بعد از ترم 6 شروع شد. با کسب نتایج درسی درخشان! فهمیدم حتی تو خوابگاه شب امتحانی هم درس نمیخونم. البته من از اولم عادت نداشتم تو کتابخونه درس بخونم و همیشه تنها تو اتاق درس میخوندم. این طور شد که دو ترمِ بعد، ایام امتحانات رو به کلی در خونه ی پدربزرگ سپری کردم و نتیجه ی بهتری هم گرفتم. آخرا خوابگاه برای من شده بود گذراندن وقت به بطالت، نت و فیس بوک گردی، صحبت با بچه ها و خوردن دوره همیِ کره و مربا ساعت یک شب. اگر چه خوش میگذشت، اینقدر دور و برت شلوغ بود که کتاب خوندن هم برات سخت می شد و حتی نمیتونستی دو خط  یادداشت بنویسی چه برسه به وبلاگ. اگر چه شخصیت ها فرق می کنه و خیلیا تو خوابگاهم این کارا رو کردن ولی من نمیتونستم. برا اینجور کارا نیاز به خلوت داشتم. شاید معین هم به همین خاطر از اولشم  زیاد خوابگاه نمیومد. هنوزم حسرت میخورم که چرا بهترین دورانم رو به بطالت گذروندم، دو تا کتاب درست و حسابی نخوندم. حتی فیلم دیدنو که یکی از کارای اصلی خوابگاهیاست انجام ندادم. اصلن شاید اشکال از خودم بود، چه میدونم. شاید هر کاریم میکردم باز حسرت میخوردم. شاید خیلی کارا رو هم کردم ولی از اون جا که مرغ همسایه غازه به چشمم نمیاد.

الان که این مطلبو می نویسم به شدت دلم برا خوابگاه یه ذره شده. برا شوخیاش، برا دور هم بودناش، برا غذا خوردناش، برا دور هم فیلم دیدناش و برا وقتو به بطالت گذروندناش. برا هم اتاقیا، برا اتاقای بغل، حتی برا خوابگاه 13 آبان که از تو پنجره ی اتاق میتونستی سینما عصر جدیدو ببینی و جماعتی که میومدن فیلم ببینن. برای شبای خلوت خیابون وصال و طالقانی. برا سینما کوی و بوفش، برا کتابخونه ی مرکزی و پاساژ کوی، برا شب 23 خرداد 88، برا راهپیماییای بعد مناظره ها تا میدون فاطمی و ولیعصر، برا الله اکبرا.  حتی برای دستشویا و حموماش. الان که فکر میکنیم یکی از مهترین برهه های زندگیم تو خوابگاه گذشت. خوابگاهی که توش تجربه های زیادی کسب کردم. تجربه ها و خاطراتی که هرگز تکرار نمیشن. خوابگاهی که یه روزی خیلی از بزرگای همین مملکت توی همین اتاقاش زندگی میکردن و یاد این شعر حافظ میفتم که دکتر باستانی پاریزی یکی از نخستین ساکنان کوی دانشگاه اون رو به این صورت تغییر داده بود:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

 ساکن ساده‌دل کوی امیر آبادم

 

دلم خیلی برا خوابگاه تنگ شده. اونجا همیشه کنار هم بودیم، تو غم ها و شادی ها، تو درس خوندنا و تفریح کردنا. تو بحثا و فکر کردنا.

تو خوابگاه هیچ وقت احساس تنهایی نمیکردم اما الان مدتیه به شدت تنهام.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

توضیح عکس: ترم سه، شب امتحان محاسبات که خیلی از بچه های تهرانیم برای درس خوندن اومده بودن خوابگاه